برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
چند خطِ لطیف که میخوانم؛ لطیف میشوم! لطیف یعنی به آنکه به قضاوت آینه هر روز دارد تغییر میکند، عاشقم. یعنی لبخندی که روی لبم میآید بیبهانه است. یعنی ذوق بزرگتر از اندازه برای خیار و بادمجان محلی و مربای شقاقل شمال. یعنی چیدن با وسواس پرهای مغز کاهو و گوجه، چکاندن لیمو و پاشیدن سبزیهای معطر و تماشای باعشق همهٔ برکتهای سفره. این زندگی و این شادی، مدیون همهٔ نجواهاییست که اسم کوچک ما را هم، میان دعایشان بردهاند؛ دعایمان بدرقهٔ راهشان...
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
همیشه برایش میخوانم «نازترین, مرد جهان نشسته روبروی من». و کیف میکنم از غش غش خندهاش. چه فرقی میکند کداممان برای دیگری بخواند و کدام با ناز غش کند؛ مهم جریان عشق است. جریان عشق در تمام لحظات زندگی. مهم تجربهی لذت دو نفره است؛ کیفوری خوشایند اطمینان از خواستنی عمیق.
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
«بارالها، چه بسیار از بدی که از من دور کردی و چه بسیار از تعریف زیبا که سزاوار آن نیستم؛ پراکندی» خدایا ممنونم که به بیانِ گویا و قدرتمندی که در توانِ ذهنیام نبود، مجهزم کردی. در اوراق کتاب نیایشت، لذتی نایاب نهفته است. ای همه دارایی «تو کریمتری از اینکه از نظر بیندازی؛ کسی را که پرورش دادهای یا آنکه دور کنی کسی را که نزدیک خود کشیدهای، یا برانی آن را که به او جا داده یا به سوی بلا بسپاری آن را که به او کفایت کرده و رحم نمودهای»
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی